تبليغاتX
 در قلب من جز رخ تو تصویری نیست...

تنها عشقم...

 عاشقان هرچند مشتاق جمال دلبرند

عاشقان بر عاشقان از عاشقان عاشقترند...

 

 

سعي كن تنها باشي، زيرا تنها بدنيا امدي، و تنها از دنيا خواهي رفت. بگذار عظمت عشق را درك نكني. زيرا آنقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد...

 

 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!

اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!

اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!

اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد...

 


 

نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت


بی تو هرگز...

برای تو مینویسم که عاشقانه می خوانی درد دل مرا


برای تو که می دانم عاشقی یا در غم عشقت نشسته ای


می نویسم تا بخوانی من با یک دنیا احساس نوشته ام

 

بی تو هرگز

 

 

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود وكيلم دلم بود

و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان

قاضي نامم را بلند خواند و

گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد

و سپس محكوم شدم به تنهايي و مرگ

كنار چوبه دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام

را بگويم و من گفتم به تو بگويند

...*** دوستت دارم ***...

 



 

نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 18:51 موضوع | لینک ثابت


چقر سخته...

cupidr.gif (3083 bytes) cupidl.gif (3091 bytes)

چقدر سخته منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن نيست.

چقدر سخته مهمان عزيزي باشي كه فانوس خانه اش روشن نيست.

چقدر سخته آدم را از آرزوهايش دور كنند و اورا به مسير ناخواسته اي مجبور كنند.

چقدر سخته دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند واسمت را از خاطره ها پاك كنند.

چه قدر سخته تو تابستون با غريبی آشنا شی

يا اينکه وقتی بهار شه يه جوری ازش جدا شی


چه سخته بی بهونه ميوه کال رو چيدن

به خدا کم غصه ای نيست چند روزی تو رو نديدن

چه سخته اون کسی که ميگفت واسه چشات ميمیره

بره و ديگه سراغی از تو و چشات نگيره


 

نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 13:53 موضوع | لینک ثابت


انتظار...

انتظار خیلی سخته...خیلی سخت.... من منتظرم...منتظر یک یار...

میخوام داد بزنم. ..بگم بیا کنارم... ولی اون صدامو نمیشنوه...

اون خیلی از من دوره... خیلی...

 

تولد یک اشک ديريست به انتظار نشستهای! انتظاری سخت و کشنده ! انتظارت سرمیرسد ! او را می بینی که چه غریبانه دست در دست رقیب، خرامان دور میشود و رفته رفته صدای قهقهه مستانه شان در فضای شالیزار میپیچد !

انتظارت سرمی رسد !

میچکی و زیر پای عابران به فنا ميرسی !

آخرین عبارت من فدای قامت تو !

ای اشک خونین !

""تولّدت مبــارک""


 

نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت


برای عشق...

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش


 

نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 21:53 موضوع | لینک ثابت


گفتن و نگفتن...

.:: گفتن و نگفتن ::..
هميشه يه کسايي بودن که بهم ميگفتن چرا تو عشق نداري؟هميشه بودن کسايي که بهم بگن عشق يعني زندگي... ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نکردي... ولي بهم نگفتن اگه اسير يکي بشي دلت ميسوزه...بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن. .بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي...بهم نگفتن ممکنه يه روز بذاره بره... بهم نگفتن... نگفتن که تو پشت سرش اشک ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره... نگفتن تو ديوونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه


 

نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 21:32 موضوع | لینک ثابت


برای تو....


وقتي خواستم زندگی کنم: راهم را بستند

وقتی خواستم به راه عشق برم گفتند: گناه است

وقتی خواستم به راحتی سخن بگویم گفتند: دروغ است

وقتی خواستم لحظه ای گریه کنم گفتند: بچه است

وقتی که خواستم بخندم گفتند: دیوانه است

حالا که من نه سخن میگویم نه میگریم و نه می خندم

می گویند عاشق است...

 


 

نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت


دلم خيلي گرفته.....

به خاطره چي؟؟؟

پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود

داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهيچکس...

پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد مي کشيد

به خاطر تو ، با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس...

ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:

به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست...

 

 

 

بازي روزگار...

 

میدونی بازی روزگار چیه ؟؟؟؟

این که تو چشم بذاری

من قایم شم

بعد تو یکی دیگه رو پیدا کنی...

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم...

تورا به اندازه تمامی کسانی که ندیده ام دوست دارم

تو را به  اندازه تمام روزهایی که بر بشریت گذشته و نیامده دوست دارم

تو را به اندازه تمام کلماتی که تا کنون بشریت گفته دوست دارم

تو را به اندازه تمامی برگ ها و گلبرگهای درختان که تا الان ریخته اند دوست دارم

تو را به اندازه تمامی ثانیه هایی که با تو نبوده ام دوست دارم

تو را به اندازه زیبایی خالق چشمانت دوست دارم

تو را به اندازه تمامی ستارگان اسمان ها دوست دارم .

 دوست داشتم فرياد بزنم و بگويم كه دوستت دارم


 

نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 21:28 موضوع | لینک ثابت


تنهایی

يه روز يكي از دوستام گفت:

عشق كشكه؟؟؟

منم جواب دادم: زنگي هم آشه؛ بدون كشك بي مزه ميشه...

 

 

شبي پرسيدمش با بيقراري


به غير از من کسي را دوست داري؟


دو چشمش از خجالت بر من افتاد


ميان گريه هايم گفت:


" آري "

 


 

نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


عشق چیست...

 

عشق چیست؟

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي.

به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.

به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.

به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر.

به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست


 

نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت


عاشق

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

 تو


 

نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت


عشق یعنی

عشق یعنی

عشق یعنی مستی دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن         

عشق یعنی زندگی را باختن

                          چـــشــم تو چـــشــم                            


 

نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت


پروردگارا !

نمی دانم ستاره ی بختم را به کدامین راه رهنمون ساخته ای

نمی خواهم با هیچ چیز جهت آن را تغییر دهم!!

زیرا یقین دارم که همیشه خیر خواه من هستی

نه تنها من بلکه همه ی انسان های روی زمین!!

پس همیشه با اشتیاق فراوان به انتظار فردا می نشینم و با جان و دل از

لحظه لحظه های آن استقبال می کنم!!

                             چـــشــم تو چـــشــم


 

نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت


دلتنگم

آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

انقدر دلم برات تنگ شده که دوست داشتم پیشم بودی تا احساس نمیکردم که دیگه بیکس شدم از وقتی تو رفتی من بیکس شدم هر روز بدتر از روزای قبل دلتنگت میشم دیگه طاقت ندارم میدونی چی میگم؟ صبرم تموم شده دیگه امیدی ندارم دیگه واسه چی من زنده بمونم زندگی کنم واسه کی زندگی کنم من واسه خاطر تو زندگی میکردم دیگه هدفی ندارم کاش تنهام نذاری کاش نظرت عوض میشد کاش تو هم مثل من ان قدر عاشق بودی که میدونستی الان چی میگم داغون شدم دیگه نمیتونم حرف بزنم همین که میخوام حرف بزنم چشام پر اشک میشه به کی دردم بگم به کی بگم که چقدر دوستت دارم حاضرم به خاطرت هر کاری بکنم ولی… هر شب به امید اینکه فردا میخوام باهات حرف بزنم بیدار میشدم ولی الان چی به چه امیدی از خواب بیدار شم صدای کیو بشنوم فکر نمیکردم اینجوری بشم فکر نمیکردم عاشق بشم آخه حالم بهم میخورد از این حرفها حالا میفهم چی بود… ولی من منتظرت میمونم فراموشت نمیکنم آخه دوستت دارم

 


 

نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت


آرزو...

آرزو...

بیشتر از آنکه تصورکنی خیانت دیده ام ، وبیشتر ازآنکه باور کنی قلبم را شکسته اند اما تونه خیانت کرده ای، نه قلبم را شکسته ای، تو جگرم را آتیش زدی.

زبانم می گوید: به امید روزی که روزگارت سیاهتر از پرکلاغ، تیره تر از شبهای تار و غمگین از دم جدایی باشد.

اما دلم می گوید:به امید روزی که آشیانت بالاتر ازآشیان عقابف چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت و لبانت پر از لبخند و صد هزار آرزو...


 

نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 17:25 موضوع | لینک ثابت


آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود...

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت قابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ ودشمنی درخونشان جوشید

آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختن

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود گرچه آدم مرده بود...


 

نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت


برو ای دوست برو...

برو ای دوست برو...

برو ای دختر پالان محبت بر دوش

دیده بر دیده من مفکن ونازت مفروش

من دگر سیرم وسیر...

من دگر سیرم از عشق تو ای پهلوی پست

تف به آن دامن پستی که تورا پرورده است

کم بگو ماه تو کو،چاه توکو بنده زر

کهنه رقامه ی رنگی صفت و وحشی خر

مردم آزاری مکن از پی آزردن من...


 

نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت


مامور دفن من...

ای کسانی که ماموردفن من شده اید، مرا در تابوتی سیاه بگذارید تا همگان بدانند سیاه بخت بودم، چشمانم را باز کنید تا همگان بدانند که سخت انتظار عزیزی را کشیده ام، کلمه ای به اسم مادر روی قلبم هک کنید تا همگان بدانند فقط او را دوست می داشتم، صلیبی از یخ روی تابوتم بگذارید تا با اولین تابش اشعه خورشید آب شود وبه مادرم گریه کند...


 

نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت


دادگاه زندگی

 

 

دادگاه زندگی

وقتي در آخرين دادگاه زندگي ‘دادگاهي كه شاكيانش اشك هايم و قاضي آن سرنوشت بود به جرم تنهايي محكوم شدم‘نه از وكيلم كه آواي حزين قلبم بود كاري بر آمد و نه از شاهدانم كه در و ديوارهاي غم گرفته ي اتاقم بود و قلب سپيد دفتري كه هر روز به خاطر خود خواهي من عمرش را صفحه صفحه از دست مي داد.پس جزايم را حبس ابد درزندان غم ها نوشتند و بر پيشاني ام مهر كردند كه: "اين اسير سرنوشت است و هيچ بخششي شامل حالش نمي شود.به غم ها بگوييد هر روز به مهماني لحظه هايش بروند و رد پاي تلخ ستم شان را بر سرو رويش بنشانند."و من از همان روز در تنگ ترين سلول انفرادي نامريي ذهنم نفس مي كشم.آيا هيچ قانوني نيست كه سكوت آزار دهنده ي سردو بي روح را بشكند؟

کسی که برایم دست تکان داد و رفت کمی آن طرف دست به دست خزان داد و رفت


 

نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting